آخرین مسافر مترو
روایت دخترکی دستفروش از دنیای مترو
یه دوستی دارم که شاعره... شعراش واقعا قوی و فوق العاده ست و کلی طرفدار داره واسه خودش ولی هنوز کتابش منتشر نشده... بعضی شعراشم دست به دست گشته و روی سایتا و وبلاگای زیادی هست.دنبال مقدمات چاپ کتابشه . این چند روز داشتم فکر می کردم که وقتی کتابش منتشر شد بیارم و براش بفروشم. خیلی برام ارزش داره حمایت از یه شاعر جوون تازه کار... خیلی دلم می خواد می تونستم کاری کنم که این همه استعداد هدر نره ... همش می ترسم نکنه به جایی برسه که غم نان از شعر گفتن نا امیدش کنه دیروز همه چیز یه جور عجیبی بود. احساس می کنم داره یه اتفاقاتی می افته... حس می کنم می تونم همه چیز رو با همین دستای تنهام بسازم... به خودم قول دادم دوباره شروع کنم ... دارم یاد می گیرم که این کار چقدر می تونه شیرین و دوست داشتنی باشه...می خوام از پله اول شروع کنم و به عرش برم ... می خوام لذت ببرم از لحظه لحظه هایی که کنار این همه آدم مهربون هستم ... آدمایی که می دونم قلبشون می طپه ... دلشون خیر می خواد برای همدیگه... دنیا هم انگار تصمیم گرفته بخنده بهم... دیروز دستایی که توی کیفها می رفتن و اسکناسهای رنگی بیرون می آوردن دستهای محبت بودن نه ترحم یا بدبینی... می خواستم از خوشی بزنم زیر گریه وقتی همه با لبخند ازم خرید می کردن... وقتی دختری با کلی مهربونی کیف سنگینم رو ازم گرفت و روی پاش گذاشت اینقدر احساس محبتم قلنبه شده بود که دلم می خواست ببوسمش... اینقدر توی دلم براش آرزوهای خیر کردم که نگو ... وقتی یه خانوم مسن و دخترش کلی با احترام باهام صحبت کردن و ازم برای هر چیزی که می خواستن خواهش می کردن و با هزار اصرار توی کیفم بیسکوییت گذاشتن دلم می خواست همونجا روی زمین بشینم و از اشتیاق گریه کنم ... دیروز پیرزنی که وسایلشو تا دم پله ها بردم چشمای دریاییشو به بالا دوخت و دستاش خدا رو نشونه رفتن و از ته قلبش گفت الهی خیر از جوونیت ببینی دخترم.الهی خوشبخت بشی... چنان اطمینانی توی صداش بود که توی صحت دعاش و خوشبختی ای که توی راه سرنوشتمه نتونستم شک کنم!!... یا اون خانوم نابینا که با وجود ساک سنگینم تا بالا رسوندمش از ترس اینکه حادثه های تلخ پارسال تکرار نشه ... فقط یه تشکر خشک و خالی کرد، اما لحظه آخر که می خواست بره چنان دستم رو فشرد که تمام تنم لرزید... توی اون دست یه دنیا محبت و تشکر بود و اینقدر انرژی توی اون دستا بود که همه روزم ساخته شد... دیروز روز من بود خدایا! ممنونم ازت که دیروز رو فقط و فقط به خاطر من آفریده بودی!...ممنونم. از قطار پیاده می شه،میاد و درست روی صندلی کنار من می شینه. چشای درشت و معصومش رو خیره میدوزه بهم ... دستاشو می گیره طرفم... - ازم یه دستمال بخر... . می خندم بهش، دستاشو می گیرم: - منم مث خودت فروشنده ام فسقلی. - خب باشه! تو پول داری ... خودم دیدم الان پنج تومن کار کردی. دلم نمیاد بگم آخه این همه فروشم تا الانه. می گم :خب چند؟ - اینا دستمالاش خارجیه... پرز نمی گیره... خرابم نمی شه... سه برابر خودشم آب جذب می کنه. سه تاش دو هزار تومنه. می خندم: - کی اینا رو یادت داده؟ - مامانم. ولی چه فایده! نمی خرن ! - چند سالته؟ مدرسه می ری؟ - نمی خوای بخری چرا سوال جواب می کنی؟ تنها اسکناس پنج تومنیم رو به طرفش می گیرم و می گم یه بسته بده. چشاش برق می زنه از خوشحالی و همه بسته هاش رو می ریزه روی صندلی: هر رنگی رو دوست داری بردار. می خندم با خنده هاش. فقط لباش نیست که می خنده... چشمای معصومش هم می خندن. قلبم تند تند می طپه ... دلم می خواد محکم بغلش کنم ... اما می ترسم به غرورش بربخوره و فکر کنه دارم بهش ترحم می کنم. فقط دستاشو می گیرم و آروم فشارشون میدم. می خنده بازم... این دفعه ردیف دندونای شیری قشنگش معلوم می شه.می گه :(( دوست شدی باهام؟)) چقدر بی جنبه ام من... چشام تر می شه. با سر بهش می گم آره... قطار میاد. می پره توی قطار و من می مونم. در قطار که بسته می شه صورتشو می چسبونه به شیشه و برام دست تکون می ده... چشاش مثل شبه ... بی انتها و پر از راز ... پر از ستاره ... کاش جای اون بودم... کاش دنیام اینقدر کوچیک بود که وقتی کسی ازم یه دستمال می خرید دیگه غمی نداشتم... عوضش چشمایی داشتم مثل اسمون با یه عالم ستاره ... غبطه می خورم بهت فسقلی... .
یه نفر هیس هیس صدا می کنه ... توجهم به سمت صدا جلب می شه... راهبر محترم قطار سرش رو بیرون آورده و به من اشاره می کنه... یه پسر حدودا 30 ساله،قد بلند،چاق،با ریش پرفسوری و موهای مشکی ... فکر می کنم کارم داره... میخوام بلند شم و برم طرفش که از نگاههاش دوزاریم می افته ... یه کاغذ مچاله شده رو توی مشتش فشار می ده... چپ چپ نگاهش می کنم و محکمتر از قبل می چسبم به صندلی و روم رو اون طرف می کنم... صدای حرف زدنش توی هیاهوی گوینده ایستگاه، صدای موتور قطار و بقیه سر و صداها گم می شه... صدای بسته شدن در اتاق راهبر میاد... با این تصور که رفته سرمو برمی گردونم ... سرشو از پنجره کابینش بیرون آورده ... چیزی می گه و می خنده ... قطار داره حرکت می کنه ... کاغذ مچاله شده ای رو پرت می کنه بیرون و بلندتر از قبل حرف می زنه:" زنگ بزن"... اینقدر بلند می گه که همه مسافرایی که اونجا نشستن برمی گردن و نگاهم می کنن ... می تونم حدس بزنم دارن چی درباره ام فکر می کنن!! از دور و نزدیک شنیدم که بعضی ها درباره فروشنده ها چه قصه هایی سر هم می کنن!! الان هم برای خودشون قضاوت می کنن که حتما دختره پا داده!! حالم به هم می خوره از این که مورد قضاوت قرار بگیرم ... بغضم می گیره ... من که آروم نشستم روی صندلی و به کسی کار ندارم ... پس چرا اینطوری سنگ روی یخم می کنی آخه خدایا! ... اصلا چطور به خودش اجازه داد کاغذ رو پرت کنه؟... به دخترای دیگه هم همینطوری پیشنهاد دوستی می ده؟!!... یا چون من دستفروشم لیاقتم کاغذ پرت کردنه ... ؟!!!قطار آروم آروم راه می افته... بلند می شم و به سرعت به طرف کاغذ مچاله شده که حالا لب سکو افتاده می رم... جناب راهبر از شیشه کابین نگاهم می کنه... پوزخند پیروزمندانه ای می زنه،لابد با این تصور که دارم می رم شماره رو بردارم!... قطار حرکت می کنه... با پام لگد محکمی به کاغذ می زنم،کاغذ خیلی نرم و سبک قل می خوره و پرت می شه روی ریل... مطمئنم داره نگاهم می کنه اما حتی برنمی گردم که نگاهش کنم...پوزخند پیروزمندانه ای می زنم و یه نفس عمیق از سر راحتی می کشم... دیگه مهم نیست بقیه چی درباره ام فکر می کنن... !!! حالم خیلی بهتره این روزا ! از خطی که توش بودم فرار کرده م و گریخته ام به خطی دیگه که پلیسهای کمتری داره -نمی گم کدوم خط که پلیس یادش نیاد و از فردا اونجا پر از مامور نشه! -. امروز آخرین روزی بود که توی سال 89 رفتم مترو. یه چند روزی تعطیلیه و خونه خاله و عمه مهمونی رفتن. دلم می خواد چند روز مال خودم باشم و به مترو و استرسش فکر نکنم. برای تعطیلات مجله محبوبم-چلچراغ- رو بعد از سالها خریدم و با شوق و ذوق شروع کردم به خوندنش. سال 89 برام سال خوبی نبود. پر بود از تنش و استرس... سالی که وقتی شروع می شد امیدوار بودم که کمی پس انداز می کنم و از مترو بیرون میام و برای خودم کاری دست و پا می کنم، ولی نشد. حالا کمی با برنامه ترم . می دونم باید شهریه دانشگاه،قرض یکی از دوستان، قرض بازار، پول کتابای دانشگاه و البته قسطهام رو بدم. اینه که از الان می دونم لااقل تا تابستون فروشنده تشریف دارم سعی می کنم توی تعطیلات بیام و از خاطره های نگفته م بگم.البته اگر تنبلیم نیاد.چون من کلا توی نوشتن تنبلم!! براتون سالی آرزو می کنم پر از آرامش٬ سعادت٬ شادی٬ سلامتی... و خلاصه همه خوبیها.برام دعا کنید.
... ولی با خودم می گم اگه کتاب بیارم کسی می خره؟ اونم از یه شاعر ناشناس تازه کار؟!!... شرط می بندم اگه الان شعرای قیصر و اخوان و فروغ رو هم بیارم با بدبختی می خرن!... واقعا فرهنگ، مطالعه و شعر کجای زندگیمونه ... دیگه وقتی واسه این چیزا برامون نذاشتن... بزرگترا فکر نون شبشونن و جوونترا فکر رفتن از وطنشون!... فکر می کنم تنها کسی که از شعر شانس آورده حافظه!!!... اونم واسه اینه که با شعراش فال می گیرن!! چطوره از این به بعد شعر بقیه شاعرا رو هم بسته بندی کنیم و بیاریم بفروشیم!! مثلا: خانومای محترم سه بسته دستمال جیبی با فال فروغ فرخزاد ۱۰۰۰ تومن !!!! ![]()
![]()
![]()
| Design By : RoozGozar.com |


